برای جغدکم…
۲۰ آبان ۱۳۸۹ توسط ترنج بانو
آنقدر سریع رخ داد که ذهنم هنوز درگیر تجزیه و تحلیل وقایع است..
به اندازه ای وحشتناک بود که دلم نمی خواهد حتی یک ثانیه بهش فکر کنم اما با این حال لحظه به لحظه ش را به خاطر دارم.. درست مثل فیلمی از یه کارگردان ریزبین و نکته سنج که تمام توانش را برای هرچه دقیق تر ساختن هر سکانس و هر شات به کار برده…
از دیشب تا همین الان، هر لحظه و هر ثانیه هزار بار آن نیم ساعت دهشتناک آخری را توی ذهنم مرور می کنم..
آن غروب تلخ چهارشنبه ی لعنتی….
آخ……..
مگر می شود این همه زود؟ اینطور بی مقدمه؟
چطور باید باور کنم که تو دیگر نیستی؟
که دیگر توی آن قفس تلخ تنهایی نمی نشینی و با آن چشم های گرد تیله ای قشنگت، کوچک ترین حرکات من و دیگران را ریز به ریز خیره نمی شوی…
نیستی تا هر صبح و هر شب، ظرف کوچک نارنجی رنگ گوشت های قیمه شده را بردارم و به اتاق بیاورم و با مهربان ترین لحنی که بلدم بگویم: مامانی به به می خوره؟…
یعنی نیستی که برایم گارد بگیری و منقار به هم بکوبی؟
که بعدش یواش یواش آرام بشوی و غذایت را شروع کنی؟
و هر تکه را که جلوی صورتت می گیرم بهت لبخند بزنم و بگم: به به بخوره دخترکم…
و تو خیره خیره به چشم هایم نگاه کنی به جای دستم که غذایت را گرفته…
یعنی نیستی که وقت خوردن گوشت ها از کف دستم، مواظب باشی که منقار تیز و قویت مبادا به جای تکه های گوشت، انگشتان من را بگیرد؟
یعنی نیستی؟….
آخخخخخخخ…. مگر می شود؟
مگر می شود به این چشم های بیقرار که از دیشب تا همین لحظه حتی برای یک ثانیه هم خشک نشده اند به زور بقبولانم که فایده ای ندارد این جستجوها… این نگاه نگاه کردن ها.. همه جا را گشتن ها…
آخخخخخخ…. مگر می شود دخترکم؟
مگرمی شود این قفس خالی را ببینم و روی این تکه تنه ی درخت، تو نباشی! ندوی و پشتش پنهان نشوی که از چشم من و دیگران دور باشی؟ آخخخ که تا آخرین روز هنوز من را محرم خودت ندانستی مادر…
وااااای… وااااای بر من! چطور قرار است بگذرد این روزهای تلخ بی تو؟
سال ها می گذشت از آن آخرین باری که اینطور گریه کرده بودم.. یک هق هق بی امان که تمامی ندارد انگار! چه شبی گذراندم دیشب فقط خدا می داند و شاید خود تو…. تا خود صبح هر ده دقیقه یک بار بیدار شدم… گوش هایم را تیز کردم تا شاید صدای بال بال زدن های بیقراری ات را در قفس، دوباره بشنوم.. می خواستم بیایم و در قفس را بردارم و بگویم: “برو مادر جان… برو دخترکم! اینقدر بی قراری برای چه؟”…
دیوانه شده ام شاید! آخر چند باری صدای بال زدنت را هم شنیدم اما هر بار که چشم هایم را با این پلک های ورم کرده به سختی و با امیدی واهی باز کردم، جای خالی قفست روی دیوار، واقعیتِ سرد رفتنت را بی رحمانه توی چشمم کوبید، تا دوباره گلویم گره بخورد و اشکها بی اختیار راه بگیرند روی ردّ اشک های خشکیده ی قبلی و بغلتند و بریزند روی بالش خیس… تا پتو را روی سرم بکشم و دستانم را گاز بگیرم که مبادا صدای هق هق ام کسی را بیدار کند.. که مبادا بیدار شوند و هق هق بی امانم را از دوری ات ببینند… من که سال هاست جلوی چشم کسی گریه نکرده ام مادر…
یادت هست مامانی؟ آن روز صبح که خواب دیدم رفته ای؟ یادت هست با چه ترسی چشم هایم را باز کردم که مبادا این کابوس وحشتناک به راستی خواب نبوده باشد؟ آخ که دیشب تا صبح هزار هزار بار با امیدی صد برابر بزرگ تر از ترس آن روز چشم باز کردم که ببینم آن ساعات وحشتناک خواب بوده اند و….
آخخخخ….. آخخخخ که نبودند…
خواب نبودند آن ساعت های لعنتی….
واااای…. واااای… دخترکم!
به من بگو…. به من بگو چرا این دو روز آخر از دستم غذا نخوردی؟ مگر این آقای به اصطلاح دکتر به من قول نداد که تو هیچ مشکلی نداری؟ مگر نگفت که دو روز غذا نخوردن هیچ پرنده ی شکاری را نمی کشد؟ آخخخخخخ مگر نگفت؟ مگر نگفت؟ مگر نگفت؟
چه بروم به این اقای دکتر بگویم؟ بگویم که آن نیم ساعت آخر توی تب می سوختی دخترکم؟ بگویم که چطوری نگاهم می کردی؟ که چطور درد می کشیدی؟ که حتی آب از گلویت پایین نمی رفت؟ بگویم که چطور نگاهت بی جان شد ناگهانی؟… آخ از آن لحظه ای که توی دست هایم سرت بی حال شد و تمام شدی….
آخ… آخ… یعنی من یادم می رود آن ساعت نحس را؟
مادرم من اما ناامید نشدم ها! نه که فکر کنی به همین سادگی گذشتم… بردمت تا همان درمانگاهی که وقتی رفتی لباس پوشیده بودم و توی دست گرفته بودمت تا بروم نشانت بدهم به دکتر… اما این دیوانه ها گفتند متخصص پرنده شان پنج شنبه و جمعه نیست! آخر مگر قرار نیست پرنده ها روزهای آخر هفته مریض شوند؟ آخر تو که روزهای هفته را هنوز بلد نبودی دخترکم؟ دخترک کوچکم؟…. آخ دخترک کوچکم…
آخر دیشب که هنوز پنج شنبه نبود.. چرا پس دکترشان نبود؟
من تمام قوایم را جمع کردم و با ضعیف ترین صدایی که از خودم سراغ داشتم به مسوولی که اصلاً مسوول نبود گفتم می خواهم بدانم هنوز زنده هست یا نه؟
فرستادند پی دکتر کشیکشان… دکتر اما مهربان بود.. بغلت کرد مادرم! چطوری گذاشتی به تو دست بزند؟ تو که آرام نبودی اینقدر! گوشی اش را روی قلب کوچکت گذاشت… خیلی تلاش کرد که صدای قلبت را بشنود دخترکم! اما سرش را تکان داد و آرام گفت تمام شده خانوم….
دکتر مهربان بود مادر اما انگار من دیر رسیدم… برای تویی که عزیزم بودی… باز هم دیر رسیدم برای یک عزیز دیگر!
من اما طاقت نیاوردم عزیز کوچکم… جلوی دکتر اشک هایم سرازیر شد… صورتش جمع شد، رو گرداند و رفت پشت میزش نشست… تو را توی بغلم فشردم – این بار بدون ترس از این که فشردنم اذیتت کند – و من هم رو گرداندم، صدایم کرد: خانوم… ببخشید که کاری از دستم برنیامد!
توی راه برای خاله از تو گفتم.. از این که صبح هنوز پرواز می کردی.. که کللللی عکس ازت انداختم.. گفتم که خوب بودی! که تا یک ربع قبل از این بی حال شدنت هنوز روی آن تنه ی درخت کوچکت نشسته بودی و به من چشم دوخته بودی… تا قبل از آن وقتی که تلفنم زنگ خورد و داشتم با مهراوه حرف می زدم…
چطور توانستی مرا بی خودت رها کنی عزیز کوچکم؟
چطور خدا توانسته تو را از من بگیرد دخترکم؟
آمدم تا پایین پله ها، زمین را گود کردیم با شاهین… بوسیدمت و ازت عذر خواستم…
شنیدی؟
شنیدی!!!!!
مطمئنم…
گوش هایت آخر خیلی تیز بودند.. هستند یعنی! چرا از فعل گذشته استفاده می کنم؟…. مگر نیستی؟
چشم هایت هم تیز هستند… دیدی که از آن لحظه تا همین الان می ترسم به آن تکه از خاک باغچه نگاه کنم؟ انگار می ترسم از نگاه سرزنش آمیزت از وسط باغچه…. می ترسم معذرت خواهی ام را نپذیرفته باشی…
هزار و یک بار به خودم لعنت فرستادم که چرا……….؟ هزار و یک چرا؟… گفتن ندارد عزیزم حالا که دیگر دیر شده.. چقدر زود دیر شد!
الان از تو، توی عزیز، توی مهربان، تویی که آنقدر کوچک و بی آزار بودی فقط چند تا عکس برایم مانده و یک پر! یک پر کوچک قهوه ای با خال های کوچک… که چشمانم برای هر بار دیدنشان دو قطره اشک نذر کرده اند انگار!….
دخترک کوچک من…
از صبح زمزمه ام شده این شعر:
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه
جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
….
می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره

پی نوشت: نمی خواهم هیچ کسی هیچ چیزی ازم بپرسد.. این را خواهش می کنم!
پی نوشت بعدی: معده ام هم عزادار شده….دیگر شب ها هم گرسنه نمی شود!
پی نوشت بعدتری: ………..
و پی نوشت آخر: پونه ام.. ببخش که دعوتت را بی پاسخ گذاشته ام. نمی آید.. همان هایی که با سبک خاصی باید بیایند نمی آیند انگاری!…..

عزیز دلم…دیگه نتونستم سکوت کنم.منی که این همه مدت آسه رفتمو اومدم…چ غمی نهفته اس تو کلامت…مث مادری ک فرزندش رو از دست داده….
[پاسخ]
عزیزم نمیدونم چی بگم. برات آرزوی صبر میکنم تا بتونی این شوک را پشت سر بگذاری. مواظب خودت باش دختر. همین طوری هم که مشکل داشتی حالا با این وضعی که پیش اومده اوضاع بدتر هم شده.
[پاسخ]
ترنج جان بهت تسلیت میگم
می دونم خاطراتشون و یاد معصومیت شون بدجوری آدم رو می سوزونه
می دونم شخصیت یگانه ای دارن که تا ابد کس و چیز دیگه ای جاشونو نمی گیره
خاکشونم که می کنی اگه روزی آرومم بگیری باز خاطراتشون تا ابد می مونه
…
حق با توئه، این طفلک خیلی ناز و دوست داشتنی بود. سعی کن به یه جور آرامش براش فکر کنی، در ضمن اعصاب خودتو با اما و اگرها خورد نکن،واقعاً واقعاً فایده نداره
[پاسخ]
[پاسخ]
[گریه]
[پاسخ]
بمیرم برای دلت ترنج بانو . خدا صبر بده بهت
[پاسخ]
عزیزة خیلی ناراحت شدم خیلی خدا بهت صبر بده میدونم خیلی داری اذیت میشی
[پاسخ]
متاسفم….
[پاسخ]
به خدا هیچی نمی تونم بگم… چرا خدا تو دنیای به این بزرگی حتی کوچکترین دلبستگیهامونم ازمون می گیره…
[پاسخ]
متاسفم ترنج عزیزم …
[پاسخ]
نمی دونم چی باید برای همدردی باهات بگم.میدونم خیلی سخته.
[پاسخ]
خوب نمیپرسم چرا و چطور و…. اما کاش همون چهارشنبه که داشتم باهات حرف میزدم یه کلمه میگفتی که چی شده
[پاسخ]
باورت میشه دارم گریه میکنم؟ میدونم خیلی سخته… کسی که یه حیوون خونگی داشته باشه تمام و کمال میفهمه چه دردی داری میکشی…
چی بگم دیگه آخه.
[پاسخ]
وصف ناراحتی من در کلمه نمی گنجد که چیزی بنویسم و نه کلمه ای یافت می شود که گفتنش مرهمی باشد؛
فقط خدا بهتون صبر بده … .
[پاسخ]
ترنج جان واقعا ناراحت شدم ….
تنها چیزی که میتونم بگم اینه که جغولی الان داره راحت پرواز میکنه …
من اعتقاد دارم که حیوانات هم روح دارن…
[پاسخ]
سلام
بعید می دونم نگاه سرزنش آمیزی به تو داشته باشه. تو مهربون بودی و هستی. مثل تو این روزا کم پیدا میشه. تو باهاش مهربون بودی. براش مهربون بودی. بی دلیل نبوده که همیشه توی دست تو آروم بوده. درک می کنه.
[پاسخ]
وای عزیزم … رفت ؟!
فدات شم … غصه نخور تو رو خدا …
[پاسخ]
چشم ! چیزی نمی پرسم .
احساسی را هم که از خواندن این نوشته تان دست داد را هم مثل پی نوشت سومتان …
دلخوش باشید و خوش دل !
یا حق
[پاسخ]
اشکام داره می یاد . فقط میگم متاسفم
[پاسخ]
درود
حقیقتن دلم شکست حسابی خواهرم.
راستش من همیشه با نگهداری حیوانات توی خانه مخالف بودم.قبلن هم فکر کنم بهت گفتم . دلیل عمده اش هم همین است.
متاسفم.راستش دلم شکست.
وقتی کامنتت را خواندم فکر کردم شاید جغد کوچولو در قفس باز بوده و پرواز کرده رفته ولی وقتی که نوشته ات را خواندم.من هم دو فطره اشک ریختم برای دل ترنجی عزیز.
چی بگم.
فقط می تونم بگم متاسفم.
[پاسخ]
نمی دونستم پرنده ها هم زمینی نیستند الان دونستم که اونا هم آسمونی هستند عین انسانهایی که خوبند و زمین براشون کوچیکه….
[پاسخ]
متاسفم
[پاسخ]
الهی من بمیرم واسه دل نازکت عزیز دلم
کلمه به کلمه این پست نشون دهنده دل کوچیک و مهربونت بود و با مهربونیاش کلمه به کلمه اشکام ریخت پایین
چیز بیشتری برای دلداری بلد نیستم ببخشید
آرزومند آرزوهات شادی هات و دلخوشیهات مهربونم
فراموشی، صبــر و از همه مهمتر زمان همه چی رو درست میکنه گلم
[پاسخ]
سلام
ممنونم از این همه لطفت. خوندن نظرهای تو به آدم دلگرمی میده. حتما خیلی هم حوشحال میشم اگه دوست داشتی لینکش کن.
[پاسخ]
دلم به آیه های مادر بزرگ شبانه ام آگاه است…
[پاسخ]
خیلی ناراحت شدم عزیزم. تو رو خدا غصه نخور:(
[پاسخ]
خیلی از اینکه اینقدر ناراحتی ناراحتم واسه پرنده کوچیکت هم خیلی ناراحتم .
امیدوارم هر چه زودتر از این ناراحتی در بیای و به آرامش برسی دوستم.
[پاسخ]
ناگهان چقدر زود دیر می شود
دوست داشتم کمکت می کردم
[پاسخ]
[غم]
[پاسخ]
متاسفم .
[پاسخ]
عزیز دلم. متاسفم……
[پاسخ]
قلبم از سینه کند دختر نارنج و ترنج . متاسفم …
[پاسخ]
آخی! مرگ حقیقتیست تلخ برای آنهایی که می مانند. معجزه زمان به کمکت خواهد آمد.
[پاسخ]
ترنج بانوی عزیزم
واقعا متاسفم برای اتفاقی که افتاد
من خیلی به حیوانات علاقه ندارم ولی با خوندن پستتون واقعا اشک ریختم
چون نمیشه منکر معصومیت این آفریده های خدا شد
شما هم که اینقدر مهربون و خوش قلبید اصلا شک نکنیدکه همیشه دعاهای قشنگ این پرنده کوچولو همراه زندگیتون خواهد بود.
توروخدا اینقدر هم خودتو اذیت نکن.
[پاسخ]
اینقده گریه دارم چرا آخه تب کرد
[پاسخ]
سلام.کاشکی منم میتونستم بگم آبجی.
گفتی سوال نکن با اینکه سوال دارم ولی باشه چشم.
منم خیلی ناراحت شدم.تا چند هفته همین طوری هستی ولی به امید خدا با گذشت زمان آرومتر میشی.
موفق باشی.
[پاسخ]
هر چی هم که بخوام بگم آرومت نمی کنه . اما سعی کن به معده و خودت آسیب نزنی .
[پاسخ]
متاسفم دوست جونم .
[پاسخ]
نگرانتم ترنجی
راستش وابسته شدن به یک حیوان و اصولن هر چیزی مشکلات زیادی را به همراه داره.
من نگرانتم اینطوری آخه! اینقدر وابستگی آن هم در این مدت…
ترنج؟باور کن اینگونه نیست که تو فکر می کنی؟
اگر بشمارم…. راستش اصلن قابل شمارش نیست تعداد جانوانی که شکار کردم از ÷رنده و چرنده…
حوب….یه روز یک روحانی گفت چطور دلت میاد شکار می کنی؟
نمی دونم چگونه بر زبانم جاری شد: حللنا علیکم کل صید بر و البحر….
سری تکان داد و گفت درسته تقصیر خودشه که حلال کرده…
ولی در مورد جانورانی که وحشی هستند و در قفس نگهداری می شن من دلم آتیش می گیره…
ترنج ؟سخت نگیر عزیز
مواطب خودت باش .باور کن نگرانتم
[پاسخ]
آخی عزیز دلم .. طوری دردناک نوشتی که با خط به خط متنت گریه کردم … کاملا درکت میکنم .. من از بچگی وقتی ماهی عیدم میمرد کل عید تنگشو بغل میزدم و گریه میکردم …
حتی الان اصلا نمیتونم حتی تصورشو بکنم که من یه روزی سالیمو (کاسکو ) از دست بدم ..
تنها چیزی که میتونم بهت بگم اینه که بدون الان دیگه آزاده .. توی قفس نیست .. مطمئن باش رفته یه جا بهتر از زمین .. !
[پاسخ]
عزیز دلم
ترنج بانو
گاه احساس میکنم خدا بعضی از آدماشو برگزیده تا فارغ از هر وابستگی زندگی کنند
فقط تو باشی و خودش
فازغ از هر وابستگی و دلبستگی
حتی فارغ از این جسم دنیوی
شاید تو یکی از این برگزیده هایی
میدونم خیلی سخته اما اگه فیلم lovely bons رو ببینی احساس میکنم خیلی بهتر به آرامش می رسی
ببینی که عزیز دلت تو یه دنیای دیگه شاد و راحت زندگی میکنه
احساس کن الان یه جایی هست که خیلی بهتر و راحت تر زندگی میکنه
بازم به خدا توکل کن تا بهت صبر بده
[پاسخ]
گلم خواستم بگم بیا این پست آخر منو بخون .. تا مقداری برمیگرده به همین جوغولی عزیزم و تو ..
[پاسخ]
گریه نکن نسیما
ما بارها به شوخی از لبه ی تیز هر تیغی گذشته ایم
و دوباره هم به زمزمه های همین خواب کهنه بازگشته ایم
گریه نکن
من که هرگز نمیمیرم بابا
سید علی صالحی
[پاسخ]
همش امیدوار بودم اینایی که گفتی خواب باشن. واقعا متاسفم. امیدوارم هر چه زودتر آرامشتو به دست بیاری.
[پاسخ]
سلام
مشخصه که خیلی دردناک بوده براتون
من واقعا متاسفم
شما تمام تلاشتون رو کردین
اما خوب بهرحال اتفاقی است که افتاده…
باز هم متاسفم
[پاسخ]
وای ترنج، بدجور گریه ام رو در اوردی!!
[پاسخ]
یه مدت اون عکس خوشگلش رو دسکتاپم بود
[پاسخ]
ترنج جونم کجایی؟
[پاسخ]
ترنج عزیزم الان خوبی ؟….
[پاسخ]
آخخخخخخخخ،متاسفم
[پاسخ]
سلام
بهتری بانو ؟
[پاسخ]
دلم خیلی سوخت این دنیا جای دل بستن نیست
[پاسخ]
چون حیوون خونگی دارم درک می کنم و الان چشمام خیس شده…
[پاسخ]
ترنج بانو پاسخ در تاريخ آبان ۲۵م, ۱۳۸۹ ۴:۱۴ ب.ظ:
متاسفم… اون روزی که این پست رو گذاشتم حالم واقعا بد بود.. خیلی خیلی بد بود یعنی…
[پاسخ]
اخی
صبور باش
من جوادم
وب خوبی داری
خوشبحالت{البته برای جغد بدبحالت}
میای تبادل لینک کنیم
[پاسخ]
ترنج بانو پاسخ در تاريخ آبان ۲۶م, ۱۳۸۹ ۵:۳۸ ق.ظ:
ممنونم.
و خیر….
[پاسخ]
آخه عزیزم بهت گفتم که اینجوری به چیزی دل نبند. من به اطرافیانم و حتی جون خودم هم دل نمی بندم. به قول سعدی: آنچه که نپاید دلبستگی را نشاید.
به هر صورت خیلی متاسف شدم. سعی کن با یه چیز دیگه جاشو توی دل کوچولوت پر کنی عزیزم.
[پاسخ]
ترنج بانو پاسخ در تاريخ آبان ۲۶م, ۱۳۸۹ ۵:۳۹ ق.ظ:
ممنونم مهرداد عزیز
آن چیزی که دلبستگی را نشاید ما آدم ها هستیم..
جغدکم که اگه خودش نیست یاد مهربونی هاش هست.. آدم ها هستن که وقتی می رن هم دست از سرت بر نمی دارن.
جاش هرگز خالی نشده که بخواد پر شه… تا ابد کافیه برام.
[پاسخ]
خیلی خیلی متاسفم ترنج بانو
بانویی که عاشق اسمشم 
گاهی خودش باز نمیشه گاهی نظراتش …
زودتر برات کامنت نذاشتم چون من همچنان با وبلاگت مشگل دارم
[پاسخ]
ترنج بانو پاسخ در تاريخ آبان ۲۹م, ۱۳۸۹ ۱۱:۳۲ ق.ظ:
ممنونم عزیزکم…
فکر کنم سایت سنگینه برات.. اگه اینجور باشه باید یه کم از حجمش کم کنم که دوستانی مثل تو اذیت نشن….
[پاسخ]
شاید اسم دخترکم رو ترنج بذارم (در سال های آینده )
[پاسخ]
ترنج بانو پاسخ در تاريخ آبان ۲۹م, ۱۳۸۹ ۱۱:۳۲ ق.ظ:
خودمم همینطور!!!!!!!!!!
[پاسخ]
الهی من بمیرم ترنج جان
غصه نخوریا دختر گلم :*
[پاسخ]
ترنج بانو پاسخ در تاريخ آذر ۱م, ۱۳۸۹ ۱۲:۲۶ ب.ظ:
سلام عزیز دل…. تو برگشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا نکنه خانومم…. خدا نکنه.. وای که چقدر کامنتت خوشحالم کرد ندااااااااا………..
[پاسخ]