• خانه
  • دختر نارنج و ترنج

دختر نارنج و ترنج

زندگی! نقطه، سر خط…

خوراک
ارسال ها
دیدگاه ها

دختر نارنج و ترنج

۱۷ آبان ۱۳۸۹ توسط ترنج بانو

زمانی دورتر نوشته بودم:
من یک موجود ساده ام!
از دایره لغات مردمان دانای این زمانه،
چیز زیادی جز چند کلمه ساده نمی دانم.
هنوز در دنیای ساده و فانتزی کودکانه داستان ها زندگی می کنم،
شیفته داستان های پریان و افسانه های جادوگران ام.
هری پاتر را دوست دارم.
دوست دارم بزرگ شوم،
اما یک بچه لجباز و بدعنق بیشتر نیستم.
شیفته دانستن ناشناخته ها
و آماده شنیدن ایده های نو هستم.
و از آشنایی با شما خوشوقتم..
هنوز هم همانم که بودم…
ساده ام و سادگی ام را دوست دارم..
کودکم و کودک بودن خود را با دل و جان پذیرفته ام..
چیز زیادی نمی دانم اما تلاش می کنم برای فهم چیزهایی که از ذهنم بزرگ ترند..
در خیال و خواب زندگی می کنم و سر آن ندارم که از خواب بیدار شوم،
هری پاتر را هنوووووز مثل همان روز اول دوست دارم، شاید بیشتر حتی!
هنوز هم می خواهم بزرگ شوم اما دیگر مثل آن زمان ها آرزوی بزرگ شدن ندارم،
همان کودک باشم بهتر است…
هنوز شیفته ی دانستنم،
هنوز آماده ی شنیدنم،
و همیشه از آشنایی با دوستان تازه خوشوقتم…

۳۲ پاسخ به “دختر نارنج و ترنج”

  1. در ۲۲ آبان ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۵ ب.ظ1شازده کوچولو

    عزیزم خیلی قشنگه که هنوز کودک درونت زنده است
    و واقعا جای تبریک داره که توی این بازار مکاره آدم بزرگها هنوز به وجود این کودک همیشه در خطر بزرگ شدن فکر می کنید.
    با آرزوی بهترینها.

  2. در ۱۰ بهمن ۱۳۸۹ در ۸:۰۸ ب.ظ2بهار مهرگان

    بوس !!

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ بهمن ۱۱م, ۱۳۸۹ ۷:۴۲ ق.ظ:

    بووووووووسسسسسسسسسس…

  3. در ۱۷ بهمن ۱۳۸۹ در ۴:۴۹ ب.ظ3neda

    naghashiat mesle khodet aaaaaaaaliyan
    ghashangaaaaaaaaaaan
    dooos dashtani mese khodet
    khili dooooooooooooset daram azizam
    b0o0o0o0o0o0o0o0o0ssss

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ بهمن ۱۸م, ۱۳۸۹ ۲:۳۷ ب.ظ:

    ای جونم ندا جون!
    شما عزیز دل منی…
    مرسی از مهرت.

  4. در ۲۰ بهمن ۱۳۸۹ در ۳:۲۰ ب.ظ4شهربانو

    ترنج بانوی عزیز
    منم شهربانو هستم.
    کودک درون من و تو باید هم سن و سال باشند چون من هم عاشق هری پاترم
    کتابهای وارکرفت را خوانده ام و سفرهای نارنیا را دوست دارم.
    عاشق نوشتنم و سبک نوشتنت را می پسندم .هنوز بدستم به نوشتن روان نشده است و دوست دارم نظرات متفاوت را بدانم تا راهم را پیدا کنم اگر در این راه کمکم کنی خوشحال میشم

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ بهمن ۲۱م, ۱۳۸۹ ۹:۲۸ ب.ظ:

    سلام شهربانوی عزیز
    اسم دخترعموی منو دارین خانومی.. خوشوقتم که کودکمون با هم آشنان…
    به روی چشم.. خوشحال می شم.

    شهربانو پاسخ در تاريخ بهمن ۲۲م, ۱۳۸۹ ۷:۵۰ ب.ظ:

    سلام ترنج بانوی مهربان
    از اینکه به من سر زدی خیلی خوشحال شدم و دوست دارم با دوستانت هم آشنا بشوم تا بیشتر راهنمایی بشوم.
    ما اصالتا کرجی هستیم و در گذشته ی نه چندان دور کرج ده یا شهر کوچکی بوده که مردمش به زبان محلی که به زبان گیلکی نزدیک است صحبت می کرده اند .
    با مهاجرت بی رویه و تبدیل کرج به ابرشهر و ایران کوچک این زبان خیلی کم و در بین بزرگترهای مقیم در محله های قدیمی باقی مانده است که من سعی دارم به اندازه ی توان خودم در نگهداری از آن تلاش کنم.
    این داستان و انشاا… داستان های بعدی را که به زبان محلی نوشته ام خاطرات عموها و پدرم ودیگر کسانی است که در اختیار من قرار داده اند که اسامی تغییر یافته و اندکی فضای داستانی به آن اضافه شده و من منتظر نظرات سازنده ی شما ترنج بانوی عزیز ونویسنده ی توانا هستم

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ بهمن ۲۳م, ۱۳۸۹ ۹:۱۴ ق.ظ:

    ممنونم شهربانوی عزیز.. چقدر جالب! نمی دونستم که کرجی ها لهجه ی خاصی داشته اند (البته دارند) و برام خیلی جالب بود… کارت واقعا جالبه. ممنونم از مهرت. انشالله که توی این راه موفق باشی….

  5. در ۰۷ اسفند ۱۳۸۹ در ۹:۲۶ ق.ظ5Secret

    با سلام
    چندتا سوال از شما داشتم:
    اسمی که شما دارید (دختر نارنج و ترنج) اسم یه کتابیه که من تو دوران نوجوانی یه بخش هایی از اونو تو برنامه کودک تلویزیون دیدم. برنامه ای که اقای مصطفی رحماندوست مجری اون بود.
    نامگذاری شما بخاطر اون کتاب بوده یا دلیل دیگه ای داشته؟
    شما اون کتاب رو خوندین؟
    و Ebook اونو دارین؟
    اگه داشته باشین و برای من بفرستین خیلی ممنون میشم.
    ممنون

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ اسفند ۷م, ۱۳۸۹ ۴:۱۰ ب.ظ:

    سلام دوست خوبم..
    راستش نه، من از متن یه آهنگ این اسم رو انتخاب کردم و خب به شیرازی بودنم و این که درخت ترنج حیاط خونه ی پدری اصلاً به نام من سند خورده می اومد..
    اما اگه این کتاب رو دیدم حتماً براتون می فرستم..

  6. در ۱۷ اسفند ۱۳۸۹ در ۸:۲۹ ق.ظ6Amir

    آخرین برگ سفرنامه باران اینست … که زمین چرکین است؟…

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ اسفند ۱۷م, ۱۳۸۹ ۲:۱۷ ب.ظ:

    :)
    نمی دونم……….

  7. در ۱۸ اسفند ۱۳۸۹ در ۳:۴۵ ب.ظ7محمدرضا

    سلام
    شعره قشنگی گفتی
    اینم شعره خودمه

    آه که در این شهر کسی بیدار نیست

    آه که در این شهر کسی در جستار نیست

    مپرس از کسی که “کل شئ یرجع الی اصله”

    گویند که در این شهر کسی بیکار نیست

    البته هنوز تمومش نکردم
    شعرش که پیرمردی نبود…….؟!
    ممنون میشم که نظرت رو برام بفرستی

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ اسفند ۲۰م, ۱۳۸۹ ۷:۴۹ ق.ظ:

    سلام دوست عزیزم..
    شعرتون خیلی زیباست اما من نتونستم وبلاگتون رو باز کنم… نمی دونم چرا؟ ممنونم از حضورتون….

  8. در ۲۳ اسفند ۱۳۸۹ در ۶:۲۹ ب.ظ8شهربانو

    سلام ترنج بانو جان دلم برات تنگ شده بود
    نوشته هات دلنشینه
    دوست دارم همشو از اول تا حالا رو بخونم
    کم کم این کارو میکنم
    خوشحال شدم وقتی سیل نظرهاتو دیدم
    دستت درد نکنه عزیزم

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ اسفند ۲۴م, ۱۳۸۹ ۷:۳۵ ق.ظ:

    سلام بانوی عزیز..
    ممنونم از مهرت.
    ببخش که دیر رسیدم… شاد باشی همیشه.

  9. در ۲۰ فروردین ۱۳۹۰ در ۹:۵۹ ق.ظ9کوچه نادری

    هنوزم عاشق این بی شیله پیله گی تم دختر نارنج و ترنج.

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ فروردین ۲۰م, ۱۳۹۰ ۱۰:۲۲ ق.ظ:

    مرسی عزیز دل.. تو همیشه به من لطف داری و منو شرمنده ی مهرت می کنی…

  10. در ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۷:۳۴ ق.ظ10وحیده

    ترنج بانوی عزیز سلام

    تازه باهات آشنا شدم دفعه دومه که میام توی سایتت.منم دهه پنجاهی هستم.مطلبت در مورد لوازم التحریر های اون دوره خیلی دلنشین بود.یجورایی دلم گرفت.منم عاشق اون پاکن های دورنگ بودم البته اونقدر عاشق این یقلم از لوازم التحریرها بودم که مثل چشام مراقبشون بودم.خیلی از پاکن های اون دوره را بعنوان یادگاری هنوز دارم.راستی یادت رفت در مورد مدادشمعی های چینی بنویسی یادته چقدر باحال بودن من همیشه باید مواظب بودم تا خواهر کوچیکم اونارو نخوره .یادته برنامه کودک یه سریال نشون میداد که اسمش پلاستو پسر پلاستیکی بود من همیشه عاشق اون جامدادی چوبی اون دختر مو بور بودم اخرش هم یکی برا خودم میسازم.

    ترنج بانو جون اگه میشه بازم از دوره خودمون بنویس.با اینکه دلم میگیره ولی دلتنگیشم برام قشنگه.

    ممنون و موفق باشی

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸م, ۱۳۹۰ ۲:۲۳ ب.ظ:

    سلام دوست خوب من…
    خوش به حالتون.. حتما از اون پاک کن ها که شبیه آدامس بادکنکی ها بود و بوی همونا رو هم می داد هم دارید….
    پلاستو رو یادمه اما اون جامدادی رو نه.. امیدوارم یکی دقیقاً مثل خودش یه روز برای شما بشه…
    چشم عزیزم… انشالله عمری باشه چشم..

  11. در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۰ در ۳:۲۵ ب.ظ11f.k

    عزیز دلم شعر زیبایی بود ددنیای کودکی را خیلی دوست دارم دنیایی بی الایش و شاد .وقتی بچه بودیم کوچکترین مسایل هم لذت بخش بودالبته الان هم هست اما لذت بچگی همیشه به یادم میماند.

    مدت کوتاهی است که با سایتت اشنا شدم نوشته هایت خیلی دوست داشتنی هستند و موقع خواندن من را به فضای نوشته ات میبرند .
    امیدوارم همیشه موفق باشی . به خاطر نوشته های زیبایت ممنون .

  12. در ۱۳ مرداد ۱۳۹۰ در ۸:۰۶ ب.ظ12AHMAD

    خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
    پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
    خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
    « زمان من ابدیت است… چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
    من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
    خدا جواب داد….
    « اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند…و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
    «اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
    «اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
    «اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
    دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت….
    سپس من سؤال کردم:
    «به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
    خدا پاسخ داد:
    « اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
    « اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
    «اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
    « اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
    « یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
    « اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
    « اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
    « اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
    باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
    « از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
    و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
    خدا لبخندی زد و گفت…
    «فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
    « همیشه

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ مرداد ۱۷م, ۱۳۹۰ ۴:۳۱ ق.ظ:

    :)

  13. در ۰۷ دی ۱۳۹۰ در ۱۱:۵۶ ب.ظ13NaroNey

    بهار که می آید ،برگ درختان به یاد شاخه های درخت می افتند.بی تاب و دلتنگ…گویی یادشان رفته آن زمان را که به بهانۀ پاییز،چه ساده رها کردند ,درخت بی پناه را ..!!

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ دی ۸م, ۱۳۹۰ ۵:۲۱ ب.ظ:

    خیلی زیبا بود………
    ممنون دوست من..

  14. در ۳۰ دی ۱۳۹۰ در ۸:۵۴ ق.ظ14arya.aram

    salam.rastesh i koochik tar az oonam k dark konam ensanhae k hanooz mesle ma fk mikonan che jooreyan !oomidvaram too in donya k bozora badjoori bozorg shodan mishe ma ham bozorg shodim yademoon beyad k oonvare abra hanooz ghasre pareya has .ya ba bachamoon roo sabzeha deraz bekeshim o b abra khire shim o fk konam kalan 1 pari az oonvar rad mishe.rasesh i avalin barame k oomadam too saitetoon va motmaenam k bazam meyam.azatoon mamnoonam k hanooz bozorg nashodin !rasesh man asheghe sohrab sepehri o hoseyn panahim .chon ensanhae ba afkar khas boodan!
    …………………………………………………………………………..
    کفشهایم کو؟
    چه کسی بود صدا زد سهراب؟
    آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ

    مادرم در خواب است
    و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر
    شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد
    و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد

    بوی هجرت می‎آید
    بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست
    صبح خواهد شد
    و به این کاسه‎ی آب
    آسمان هجرت خواهد کرد

    باید امشب بروم
    من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
    حرفی از جنس زمان نشنیدم
    هیچ چشمی،
    عاشقانه به زمین خیره نبود
    کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
    هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

    من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد
    وقتی از پنجره می‎بینم حوری
    -دختر بالغ همسایه-
    پای کمیابترین نارون روی زمین
    فقه می‎خواند

    چیزهایی هم هست؛
    لحظه هایی پر اوج
    مثلا شاعره‎ای را دیدم
    آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
    آسمان تخم گذاشت *

    و شبی از شبها
    مردی از من پرسید
    تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

    باید امشب بروم!
    باید امشب چمدانی را
    که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
    و به سمتی بروم
    که درختان حماسی پیداست
    رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند

    یک نفر باز صدا زد: سهراب!
    کفشهایم کو؟
    سهراب سپهری
    ……………………………………………………………………..
    وصیت نامه ی زیبای حسین پناهی

    قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

    بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

    به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

    ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

    عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

    بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

    کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

    مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

    روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

    دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

    کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

    شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

    گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

    در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

    از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم

    به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد
    baz ham mamnoon

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ بهمن ۱م, ۱۳۹۰ ۴:۱۹ ب.ظ:

    سلام دوست خوب من
    خوشحالم که هنوز رویاهای زیبای کودکیتون رو از دست ندادید… حرفی که از ابرها زدید منو یاد کارتون UP انداخت.. مدت هاست دلم می خواد یه روز روی زمین دراز بکشم و با شکل ابرا برای خودم داستان بسازم.
    نوشته هایی که برایم از سهراب و حسین پناهی عزیز گذاشتید را خیلی دوست داشتم…. ممنونم ازتون. نمی دونم چی باید بنویسم تا جبران این همه محبت و زیبایی نوشته ی شما باشه. فقط می گم که بی نهایت ممنونم…..

  15. در ۰۹ بهمن ۱۳۹۰ در ۵:۱۱ ب.ظ15NaroNey

    یه چیزی هست تو دلت،که میخوای اونو بگی..

    مکث میکنی ..نفس میگیری که بتوونی بگی..

    یه بار اروم در دلت زمزم اش میکنی،یه بار اروم توو دلت تکرار میکنی

    اما تا دهان باز میکنی ،صدات می لرزه دوباره ..

    یه چیزی هست تو دلت،که میخوای اونو بگی..

    چشماتو می بندی،بغض ات رو کور می کنی، تا بگی

    اما اینبار..نه صدات،که دلت می لرزه

    یه چیزی هست تو دلت،که میخوای اونو بگی..

    پنجره رو باز می کنی تا هوای تازه،به نفس کهنه ات برسه

    آسمان رو که نگاه می کنی،ابریست..می بارد..

    آسمان !در دلت چیزی هست که می خوای اونو بگی ؟!

    آسمان و دل من ،هر دو بیقرار،

    او صبور…می بارد

    دل من وسعت این صبر رو ندارد ..

    یه چیزی هست تو دلت،که میخوای اونو بگی..

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ بهمن ۹م, ۱۳۹۰ ۵:۵۰ ب.ظ:

    عااااااااااااالی بود…………… ممنون…. خیلی زیبا بود! خوشحالم که میزبان این نوشته های زیبای شما شدم.
    متشکرم دوست عزیزم…

  16. در ۲۶ بهمن ۱۳۹۰ در ۱۲:۱۰ ب.ظ16ماهان

    خیلی خوشم اومد از شما و از وبلاگتون

    ترنج بانو پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶م, ۱۳۹۰ ۷:۰۹ ب.ظ:

    سلام ماهان عزیز…
    ممنونم از لطفتون.:)


  • آدرس کوتاه این صفحه:

    کوتاه کننده آدرس ها
  • درباره ی من:

    • دختر نارنج و ترنج
  • اطلاعات

    • ورود
    • پیگیری نوشته‌ها باRSS
    • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
    • WordPress.org
  • بایگانی ماهیانه

  • دوستان:


لینک سایت هواداران امیر مولایی
Amir Molaei