۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط ترنج بانو
یک روزی، که چندان هم دور نبود از امروز ِ من، آدمی رو توی دنیای تنهایی خودم داشتم که آنقدر برام خوب بود، آنقدر عزیز و آنقدر دوست داشتنی که “آقا خوبه” صداش می کردم. آدمی که همیشه وقت ِ برگشتن به خونه، راهم رو چند صد متری طولانی تر می کردم بلکه سایه ش رو ببینم و به شنیدن و حتی گفتن “سلام”ی دلخوش بودم…
من آدم ”امروز” نیستم، همیشه یا توی گذشته غوطه ور بودم یا نگران آینده… برای همین معمولاً از روابط ِ در جریانم چیزی نمی نویسم. وقتی از احساسم می نویسم یا راجع بهش حرف می زنم که یا این طرفی شده یا اون طرفی. درباره ی شخصی که یا می دونم هرگز به دستش نمیارم یا… نه خب این یکی هنوز پیش نیامده. اما درباره ی آقا خوبه، هیچ کدام از این دو وضعیت نبود. آقا خوبه یک خیال ِ قشنگ و خواستنی بود، شاید آنقدر بعید بود که فکر می کردم – ناخودآگاه – هرگز پیش نخواهد آمد یا شاید اونقدری نزدیک که احساس کردم برای خود ِ خودمه…. ازش نوشتم، باهاش زندگی کردم، مدت ها درگیرش بودم و…
خرداد سه سال پیش بود که از گلبرگ های شقایق نوشتم؛ که به این فکر کردم که یک روز برم و رو در روش بایستم و – شاید – دستش رو بگیرم و با خودم ببرم، ببرم پردیسان و کنارش بایستم و با هم قشنگی شقایق ها رو نگاه کنیم، که کنار خودم بالای اون دره ی زیبای پر از شقایق تصویرش کردم؛ که چند تا گلبرگ شقایق رو برداشتم و بین صفحه های یکی از کتاب هام گذاشتم که حداقل یه روز ببرم و بهش بدم… نمی دونم؟! گاهی فکر می کنم توی اون چند ماه چقدر کودک شده بودم….
هفته ی پیش رفته بودم پردیسان، دره ی شقایق ها رو حصار بستن، دورش رو دیوار کشیدن و به گمانم دیگه شقایقی هم روی سینه ش سبز نشده (شاید باید می گفتم قرمز نشده!؟). دویست سیصد قدم این طرف تر اما سینه ی تپه ای که روش نشسته بودیم پر بود از سرخی شقایق. ایستادم و بهشون خیره شدم. به سه سال ِ گذشته و روزها و خاطراتشون فکر کردم. به آقا خوبه ی قصه م فکر کردم.. این بار فقط عکسی از شقایق ها برداشتم و برگشتم.
دیروز که از کنار بازارچه رد می شدم برای یک لحظه طرح یک اندام بلند و باریک رو با همون موهای سیاه صاف و همون صورت بی حس دیدم که پشتش به من بود.. یک لحظه متوجه تمام تغییراتی که این سه سال برام به جا گذاشته بود شدم. تمام ِ زمان ِ نگاه کردنم به اون سایه ی خاطره انگیز شاید دو یا سه ثانیه بود و بعد برگشتم.. نمی خواستم حتی سلام کنم. اون خاطره ها روزهاست که از یاد رفتن و گلبرگ های شقایق رو – راستش – مدت هاست که فراموش کردم حتی بین ورقه های کدوم کتاب جا گذاشتم؟…

ارسال شده در Love | ۱۹ دیدگاه »
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط ترنج بانو
گمان کنم این – به قول ایزما توی انیمیشن “زندگی تازه امپراتور” – طعنه ی تقدیره که اکثر ما آدم ها شبیه اون شخصیتی از پدر و مادرهامون می شیم که همیشه بهش خرده گرفته ایم. دلیلش شاید این باشه که آنقدر روی این شخصیت یا اخلاق ِ خاص زوم می کنیم که ناخودآگاه خودمون هم همون شکلی می شیم یا این که اصولاً چون خودمون هم اون ضعف رو – به زعم خودمون – داریم، از این وجه شخصیت والدینمون دل خوشی نداریم. هرچه که هست کم ندیده م آدم هایی رو که شدند نسخه ی دوم پدر یا مادری که همیشه بهش غُر زده اند که چرا چنینی و چنانی؟
چند سال پیش که هنوز شاغل بودم، دختر ِ اون خانومی که مسؤول مؤسسه بود یه روز به درد دل گفت: مادرم همیشه به اخلاقای مادربزرگم معترض بود، اما حالا خودش دقیقاً همون رفتاری رو پیش گرفته که یه روزی مادر بزرگم داشته… اون روز به این طعنه ی تلخ سرنوشت خندیدم، به همون دختر خانوم هم گفتم: گمان کنم یک روزی من و تو هم شبیه همین مامان هایی بشیم که اینقدر از رفتارشون گله می کنیم..
اون قدیما، توی خونه ی ما، همه مون از یه سری اخلاقای بابا عاصی بودیم. از این که یه نظم ِ بی نظم گرایانه ی مخصوص خودش رو داشت، از قوانین خاص خودش، وسواس هایی که برای ما درک نشدنی بودن اون روزها… اما حالا که ۱۴ سال از رفتنش می گذره گاهی به خودم نگاه می کنم و می بینم رگه ای از تک تک اون رفتارها، توی شخصیت خودم شکل گرفته که قطعاً نزدیکانم رو کلافه می کنه. وسواس خاصی که روی چک کردن شیر فلکه های آب و گاز یا خاموش کردن لامپ های اضافی وقت ِ بیرون رفتن از خونه یا آخر شبا قبل از رفتن به رختخواب دارم (این قضیه خاموش کردن چراغا به جایی رسیده که پریروز توی موزه هنرهای معاصر وقتی یه قسمت رو می دیدیم و می خواستیم بریم برای راهرو بعدی بی اختیار دنبال کلید برق می گشتم که چراغا رو پشت سرم خاموش کنم!!) ، دقت بی حد و مرز روی تمیز نوشتن، درست نوشتن و نظم و ترتیب ِ مخصوص به خودم – که هیچ کسی ازش سر در نمیاره – روی وسایل شخصی، عشق به خریدن و داشتن کتاب، نگه داشتن خرده ریزهایی که از نظر دیگرون شاید فقط آشغال به حساب بیان، جدی گرفتن ِ زیاد از حد زندگی و… (حالا که نگاه می کنم شباهت ها روز به روز دارن بیشتر و بیشتر می شن) و تمام رفتارها و اخلاق هایی که یک روزی چقددددددر برام خسته کننده و درک نشدنی بودند….. و شاید برای همین وقتی چند مدت پیش برادر کوچیکه گفت: “روز به روز بیشتر دارم شبیه بابا می شم” یا وقتی که داداش بزرگه گفت: “اخیراً وقتی توی آینه نگاه می کنم بیشتر از خودم چهره ی بابا رو می بینم” عمیقاً درکشون کردم و باز هم به این فکر افتادم که چه کرده با ما این طعنه ی تقدیر؟
خواهر زاده م وقتی بچه بود و دلش از عصبانیت های بی منطق باباش گرفته بود گفت: نمی دونم چرا اولین عکس العمل بابا در برابر هر مسئله ای، عصبانیته؟ و حالا، امروز وقتی رفتارش رو با خواهرم و خواهر خودش می بینم، دقیقاً همین سوال توی ذهنم نقش می بنده که پس چرا اولین عکس العمل او هم در مقابل هر مسئله ای عصبانی شدنه؟
می دونم که اگه مامانم این نوشته ی منو می خوند زیاد خوشش نمی اومد که بگم: همیشه از “گیر دادن” های طولانی مامان به هر چیزی که پیش آمده توی زندگی، کلافه شده ام.. سر این که مثلاً فلان آدم چه رفتاری رو داشته چندین و چند روز می تونه فکر کنه و عصبانی بشه و حرص بخوره و آنقدر بگه و بگه تا تو رو هم عصبانی کنه و مغزت رو از کار بندازه. هزاران هزار بار سر همین رفتارش بهش پرخاش کردم و گفتم که دوست ندارم دیگه چیزی در این باره بشنوم..
اما، این روزها، مدتی هست که متوجه شده م این رفتار در خودم هم نقش بسته.. این که ذهنم را درگیر مسئله ای می کنم که سر و تهش یک قرون هم ارزشی نداره، مثل این که جناب خواستگار محترم بعد از تشریف فرماییشون به منزل ما و شنیدن جواب منفی چه قشقرقی راه انداختن و پدر مبارکشون تماس گرفتن که: شما که می خواستید جواب منفی بدید چرا از اول نگفتید که ما نیایم تهران و…. آنقدری این مسئله توی خونه گفته شد و پیرامونش بحث در گرفت و آنقدری ذهنم درگیر شد که یک شب تا صبح نخوابیدم و دو روز بعدش سرگشته از هجوم هزاران هزار فکر منفی، زنگ زدم به منزلشون که معنی این رفتار غیر معقول چیه؟ و هنوز بعد از چندین روز ذهنم از تنش اون چند روزه فارغ نشده…
یا همین چند روز قبل که نگهبانی دم در دانشگاه بعد از دیدن کارت دانشجوییم، پرسید: کجا تشریف می برید؟! انگاری که توی محوطه ی دانشگاه ِ یک خشتی ما این اواخر یه دیسکو هم راه اندازی شده و یه دانشجو با کارت دانشجوییش امکان این رو داره که یا کلاس درس رو انتخاب کنه یا مراسم روحبخش رقص در فضای سکرآور دیسکو رو!!! و من با تعجب جواب دادم کلاس دارم؛ و ایشون باز با یک لجاجت روانی کننده پرسید: چه کلاسی؟! و من مثل بز جواب دادم اندیشه اسلامی! و الان یک هفته ست که به خودم فحش می دم که چرا یک کلام بهش نگفتم از کی تا حالا وظیفه ی شما این شده که دانشجو رو تا سر حد روانی شدن سین جیم کنید؟! و از اون روز دیگه اصلا دلم نمی خواد پام رو توی دانشگاه بگذارم، که دیگه فضای دانشگاه برام شده مثل اتاق گاز! و هی با خودم می گم که چی آخه که برای یک فوق دیپلم کوفتی ِ دانشگاه علمی کاربردی وایستادی و حرف هر چلغوز ِ بی سر و پایی رو می شنوی و صدات هم در نمیاد…
می دونم همه ی این ها اثرات ِ منفی ِ افکار خودمه اگرنه که این آقای حراستی که به قول یکی از بچه های دانشکده “یه تیکه گیر بوده که بهش دست و پا وصل کردن!” عددی نیست که بخواد اینقدر منو به هم بریزه….
دلم می خواد مثل مارلی که یه وقتایی وقتی خیلی تنگ بغلش می کنم یهویی دمش رو می پیچه و با یه حرکت غافلگیر کننده خودش رو از چنگم در میاره و مجبورم می کنه بگذارم هرجایی که دوست داره بره، یهو دست و پام رو از این قید و بندهای مسخره ی ذهنی که برای خودم درست کردم باز کنم و آسایش بگیرم.. که نه از یک جواب سرد و بی منطق برنجم و نه از یک رفتار ِ نسنجیده به هم بریزم…
دارم به این فکر می کنم که برم حراست دانشکده و از این آقای “گیر”ِ دست و پا دار کتباً شکایت کنم و چقدددددددددددددددددر دلم می خواد اونا هم بگن ایشون وظیفه ش رو انجام داده و من هم یهویی اون رگ ِ ترنجیم بگیره و انصرافم رو بنویسم و بیام بشینم توی خونه و به ریش هرچی دانشگاه ِ علمی کاربردی و هرچی حراستی ِ بی سر و پاست بخندم و تمام دانشکده رو بگذارم توی خماری این که چطور ممکنه یه دانشجو با اون همه عشق به درس خوندن یهو دقیقه ی نود یه شوت کات دار بکشه زیر هرچه که یه روزی براش مهم بوده و بره بشینه کنج خونه بافتنی ببافه و غذا بپزه و با گربه ش روزهاش رو شب کنه…

ارسال شده در Me, Myself and I | ۸ دیدگاه »
۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط ترنج بانو
من همیشه از زلزله می ترسیده م؛ بحث امروز و دیروز نیست. یادمه اوایلی که شروع به کار کرده بودم، سال ۷۵ بود گمان کنم، حرف پیچیده بود که قراره زلزله بیاد. چند وقت خواب درست و حسابی نداشتم، عصبی و کج خلق شده بودم. یه روز توی محل کار صحبت زلزله بود، گفتم فقط از خدا می خوام که اگه زلزله بیاد بمیرم. دوست ندارم زنده بمونم و آوارهای بعد از اون فاجعه رو ببینم. رئیسمون گفت: این دلیلش اینه که تو یه زنی، زن ها از بی خانمان شدن می ترسند اما مردها نمی ترسند.
شاید درست می گفت، نمی دونم. الان حدود هفده سال از اون ماجرا گذشته، دوباره زمزمه ی زلزله ست و صحبت های آقای دکتر عکاشه که هر جا سر می زنی Share شده. حرف های همیشگی ِ “پتانسیل تهران برای زلزله” و “روی خط زلزله بودن ایران” و “دوره های صد و پنجاه ساله ی زلزله در تهران و…”…
همین دیروز صبح توی صفحه ی خانم افشار (فیس بوک) خوندم که زلزله قطعیه و پیش بینی شده و… از دیروز یه نگرانی بزرگ گوشه ی دلم جا خوش کرده. هر از چند ساعتی یک بار یادم می ره که این تشویش دلیلش چیه؟ یه کم مکث می کنم، با خودم فکر می کنم و باز به یادش می افتم…
چند شب پیش خواب می دیدم که توی دیوار خونه مون یه حفره ی گرد بزرگ هست، گویا همیشه اونجا بوده و طبیعیه. از این حفره، آب کثیف و لجنی هر از چند ساعتی یک بار وارد می شد و کل خونه رو تا کمر ِ من که روی زمین چهار زانو نشسته بودم می گرفت و باز خالی می شد. وقتی هم که خالی می شد هیچ کثیفی به جا نمی گذاشت… اما یک بار که آب همه ی خونه رو گرفت دیگه خالی نشد. سطح آب لحظه به لحظه بالاتر می اومد و من فقط نگران یک چیز بودم:
مارلی….
سبد مارلی رو روی دستم گرفته بودم و برده بودم بالای سرم، سر خودم رفته بود زیر آب اما سبد هنوز بالاتر از سطح آب بود. با این همه خودم احساس خفگی نمی کردم… تنها نگرانیم اون سبد بود و موجود کوچک داخلش که من مسؤول جونش هستم…
از دیروز صبح، می ترسم… این بار برای خودم نیست، برای آوار و خرابی هم نیست، برای مارلی می ترسم….. این که اگه این اتفاق بیفته و من بمیرم سر اون چه بلایی میاد؟ اگه نمیرم و بی خانمان بشیم چی؟ اگه برای اون اتفاقی بیفته چی؟
کاش هیچ کس این اخبار رو Share نمی کرد.. فایده ش چیه وقتی کاری از دست هیچکدوممون بر نمیاد؟ خونه های کاغذی همینجور مثل قارچ سبز می شن و آدم ها توشون ساکن می شن… توی شهرک ما که مثلاً یه زمانی ضد زلزله ساخته شده بود، همه خونه هاشون رو بازسازی کردن و ستون های اصلی رو برداشتن و الان دیگه نمی شه به امنیت خونه ها تکیه کرد… بدون زلزله هم زندگی مردم اینقدری سخت شده که دلم نمی خواد حتی به این فکر کنم که ممکنه در صورت وقوعش چه وضعی پیش بیاد؟
احساس می کنم زلزله در تهران یعنی زنده شدن داستان رمان ِ کوری….
فقط امیدم به رحم ِ طبیعته…….
می دونم با پاک کردن صورت مسئله هیچ کاری درست نمی شه اما با ایجاد تشویش بین مردم هم گمان نکنم اتفاق خوبی بیفته…
ارسال شده در Daily Routines | ۲۳ دیدگاه »